تبليغاتX
من تنهايم تنهاي تنها در اين روزگار غم

من تنهايم تنهاي تنها در اين روزگار غم

غروب عشق

شب

شب

ديشب شب روياي تو بود تو نبودي

در گوش من آواي تو بود و تو نبودي

دل زير لب آهسته تمناي تو ميكرد

در حسرت ايماي تو بود وتو نبودي

نقاشي دريا كه كشيدم تك و تنها

محتاج تماشاي تو بود و تو نبودي

صد قافيه زد دل به سر هواي كويت

دل،وسعت درياي تو بود و تو نبودي

ديشب كه گل از آئينه ماه گل انداخت

در فكر تمناي تو بود و تو نبودي!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 0:50 AM  توسط سعید تنها  | 

کاش بيايد روزی که بفهمم آخر چه می گذرد در اين کله ام ...

 

کاش بيايد روزی که بفهمم آخر چه می گذرد در اين کله ام ...

شده ام تماشاخانه ای و خودم چيزی بيشتر از يک

تماشاگر نيستم برای آن ...

خيلی وقت ها می نشينم برای پيدا کردن يک جور رابطه

ی منطقی بين کارهايی که ميکنم ... بين اتفاقاتی که

برايم می افتند يا چيز هايی که خودم برای برای خودم

رقم ميزنم ...

می نشينم برای يافتن توجيهی برای حالات و

احساساتی که دست ميدهند بهم ...

می نشينم به جستجوی ريشه ی اين فکر ها و خيالات

عجيب و غريبی که به نوبت می آيند به سراغم و خيلی

زود ريشه ميدوانند در گوشت و پوست و استخوانم و

هرکدام چند صباحی حکومت ميکنند بر روحم  و تا مدتی

سايه می اندازند روی همه ی زندگی ام ...

همه چيز و همه کس را هم از همه جا و همه وقت می

دوزم به همديگر ، در اين ساعت ها که مينشينم به

جستجو ...

 

ولی هرچه بيشتر ميگردم کمتر می جويم ريشه ی اين

همه نا آرامی را . 

دستم که زياد ميلرزيد اما حالا دلم هم می لرزد .

می ترسم .

می ترسم از همه چيز .

”...

ترس از به خواب رفتن شبانه

ترس از به خواب نرفتن

ترس از تکرار گذشته

ترس از پر کشيدن حال

ترس از زنگ تلفن در سکوت مرگبار شب

ترس از توفان‌های الکتريکی

ترس از شستشوی زن با لکه‌ای بر گونه‌اش

ترس از سگ‌هايی که گفته بودم هار نيستند

ترس از دلواپسی

ترس از اجبار به شناخت جنازه‌ی دوستت

ترس از فراموش شدن

ترس از زندگی با مادرم هنگامی که هر دو پير شده‌ايم

ترس از سرآسيمگی

ترس از فرومردن روز با يادداشتی ناراحت‌کننده

ترس از بيدار شدن و ديدن اينکه تو رفته‌ای

ترس از دوست نداشتن و ترس از دوست نداشتن بسيار

ترس اينکه چيزی را که دوست می‌دارم مرگ همه‌ی دوست‌داشتنی‌هايم را تضمين کند

ترس از مرگ

ترس از زندگانی بسيار

ترس از مرگ

... “ *

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 1:10 PM  توسط سعید تنها  | 

سيزده خط براي زندگي..

 سيزده خط براي زندگي:

1 : دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه هنگام با تو بودن پيدا ميكنم

2 : هيچ كس لياقت اشكهاي تورا ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود

3 : اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجود دوست ندارد .

4 : دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ، ولي قلب تورا لمس كند

5 : بدترين شكل دلتنگي براي آن كسي است كه در كنار او باشي و بداني هرگز به او نخواهي رسيد

6 : هرگز لبخند را ترك نكن ، حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود

7 : تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي . ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي

8 : هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران

9 : شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر ميتواني شكر گزار باشي

10 : به چيزي كه گذشت غم مخور . به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن

11 : هميشه افرادي هستند كه تو را مي ازارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تورا آزرده دوبار اعتماد نكني

12 : خودرا به فردي بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خودرا ميشناسي ، قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تورا بشناسد

13 : زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق ميوفتد كه انتظارش را نداري

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 12:11 PM  توسط سعید تنها  | 

رسم دوستی.......؟

رسم دوستي اين است.


 

روزي با کسي آشنا مي شوي
انتخاب مي کني
Bouquetدوست ميداريBouquet
دوستت مي دارد
و


 

روز بعد :........"فاصله"
"
تنهايي"،

"
تنهايي"
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 3:30 PM  توسط سعید تنها  | 

بهترين جا اغوش گرم توست...!

بهترين جا اغوش گرم توست  

اگر دبير رياضي بودم ثابت ميكردم كه چگونه شعاع نگاهت از مركز قلبم ميگذرد.

اگر دبير شيمي بودم نام تو را در قلبم پخش ميكردم تا محلول با محبت شود.

اگر دبير ديني بودم ميدانستم بعد از خدا تو را ميپرستم

اگر دبير جغرافي بودم ميدانستم خوش آب وهواترين جا آغوش گرم توست

 

دستاشو باز مي کنه و بهم اجازه مي ده خودمو تو بغلش قايم کنم.

بهش مي گم:

محکم بغلم کن.

اونقدر که از لرزيدن زمين نترسم.

اونقدر که از افتادن آدما نترسم.

اونقدر که هيچ ديوي نتونه منو با خودش ببره.

محکم بغلم کن.

اونقدر که هيچکي نتونه بين من و تو فاصله بندازه.

اونقدر که يه تيکه از تو بشم.

محکم بغلم کن.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 9:40 PM  توسط سعید تنها  | 

تنهایي.......!

من تنهايم . تنهاي تنا در اين روزگار غم و دوري و من تنها مي مانم

غروب عشقم را کنار ساحل غم نظاره کردم و جانم آتش گرفت اما.....

اگرقرار باشه ظرف 24 ساعت دنيا به پايان برسه تموم خط هاي تلفن و تالارهاي گفتگو و ايميل ها اشغال ميشه . پر ميشه از کلمه هاي (( از اينکه رنجوندمت پشيمونم من رو ببخش يا تو را عاشقانه مي پرستم يا مراقب خودت باش )) اما بين اين همه پيام يکي از همه تکونده تره (( هميشه عاشقت بودم ولي هيچوقت بهت نگفتم )) پس عشق و محبت را تقديم آنکه دوستش داريم کنيم شايد فردايي دگر هرگز نباشد

                                                                  

-  

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 9:44 PM  توسط سعید تنها  |